کبود راهنگ بزرگترین شهرستان استان همدان در قاب تصویر

وبلاگ شخصی شهرام جمشیدی - شهردار گل تپه

 
روز تولد من ...
نویسنده : شهرام جمشیدی - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
 


امروز روز تولد من است... امروز برای من روز مقدسی است...
امروز اول مهر روز تولد منه روزی که در دفتر خاطراتم همیشه پر از روزای بیاد موندنیه , روز تولد , روز اول مدرسه , روز اعزام به سربازی و روز آغاز زندگی مشترک . امروزبا مدرسه رفتن بچه ها به یاد روز اول مدرسه خودم افتادم، دلم می خواد آرام و بی صدا در خلوت به یاد خاطرات خوش مدرسه بگریم، باز هم دلم می خواد هر روز صبح ساعت هفت از خواب بیدار شوم و به مدرسه بروم به معلم بگویم: ببخشید خانم اجازه هست! روزهای گرم و غم انگیز تابستان را به اتمام رساندم و حالا نوبت عاشقی است! عشق به مدرسه، بابای پیر آن مدرسه خدا بیامرزتش مشهدی حمزه علی جعفری که چند روز پیش دار فانی رو وداع گفت، تخته سیاه و شیطنت های کودکانه بچه های نیمکت ردیف آخر کلاس و معلم، معلمی که ما را با محبت و عشق آشنا ساخت برای اینکه بیاموزیم با هم بخندیم و برای هم گریه کنیم...پاییز بهار عاشقان، عارفان و شاعرانه، آغازسال نو تحصیلی و جشن تولد خاطره روز اول مدرسه.انگار هر چه می گذرد روز اول مدرسه برایت خاطره انگیزتر می شود دلت می خواهد دستت را بلند کنی بگویی: خانم اجازه و...عجب رسمیه رسم زمونه که به یک چشم برهم زدن کتاب زندگی را ورق می زنه بدون آنکه بدونیم چقدر زود کوچکترها بزرگ و بزرگان پیر می شوند، اما تا شقایق هست و تا خاطره های شیرین کودکیه می توان پرنشاط و جوان اندیشید و زیست.یادش به خیر مدرسه که همیشه نگران دیر شدن و دیر رسیدن به آن را داشتم، دبستان رجائی، خانم معلم دشتبان ، صدای زنگ، خانم ناظم و کلاس های درسی که مثل آسمون یک شب پاییزی پر از ستارهای نورانی و چشمک زن بود، ستاره هایی که مستعد گرفتن نور از خورشید بودند و میز های خط و خطی و پر از حرفهای دل بچه ها ...بابا نان داد، بابا آب داد... اینها کلماتی بودند که سرآغاز یک دنیای جدید و دوست داشتنی بود، زیباترین واژهای هستی برای من، بابا آب داد، بابا نان داد و...